حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

497

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

علوى فرصت را غنيمت شمرد و سوى صعيد تاخت و بغارت پرداخت و چون با اخشيد مقاومت نمييارست سوى برقه گريخت و بخليفه عباسى پناه برد . اخشيد بهنگام مرگ كافور خادم را به نيابت فرزند خويش ابو القاسم انوجور برگزيد از آنرو كه انوجور بيش از چهار سال نداشت و مناسبات وى با كافور همچنان مناسبات شاگرد و استاد بود نام امارت خاص انوجور بود اما همه قدرت بدست كافور بود . كافور موافقت خليفه را با ولايتدارى امير خردسال اخشيدى بر مصر و شام و دو شهر مقدس مكه و مدينه جلب كرد و بدينسان كار او بالا گرفت و نام كافور را بخطبه‌ها گفتند و علاقه سران سپاه و بزرگان دولت را جلب كرد كار چنين بود تا انوجور بزرگ شد و ميان او و كافور خلاف افتاد و سپاه دو دسته شد : اخشيديان كه كسان و وابستگان خاندان اخشيد بودند و كافوريان يعنى همه كسانى كه كافور بمقامات بلندشان رسانيده بود ، با وجود اختلاف و دو دستگى سپاه ، كافور همچنان امور را در قبضه داشت و هر چه ميخواست ميكرد و انوجور در كارها دخالتى نداشت جز بنام و هر ساله چهارصد هزار دينار از كافور مقررى ميگرفت . بىگفتگو كافور بقدرت دلبستگى فراوان داشت زيرا از پس انوجور كه ابو الحسن على بن اخشيد ولايت يافت ، با آنكه ولايتدار جديد بيست و سه ساله بود كافور فرصت خودنمائى به دو نداد و مردم را از ديدار وى منع كرد در حقيقت ابو الحسن در قصر خويش اسير كافور بود و كارى جز عياشى و عبادت نداشت ، او نيز از كافور مقررى سالانه ميگرفت و جز باسم ولايت نداشت و همچنان بود تا به همان علت كه انوجور مرده بود او نيز بمرد ( سال 355 ) از پس ابو الحسن فرزندش احمد وارث مقام او بود اما كافور نگذاشت او را بولايت بردارند به اين بهانه كه وى خردسال است و صلاحيت حكومت ندارد و ماهى گذشت و اميرى تعيين نشد آنگاه كافور نامه‌اى از خليفه عباسى نشان